خرید بک لینک
ز پرده حسدی ماند همچو خر بر یخ که آن همه پر و بالش بدین حدث آلود ز مسجد فلکش راند رو حدث کردی حدیث می نشنود و حدث همی پالود چرا روم به چه حجت چه کرده ام چه سبب بیا که بحث کنیم ای خدای فرد ودود اگر به دست تو کردی که جمله کرده تست ضلالت و ثنی و مسیحیان و یهود مرا چه گمره کردی مراد تو این بود چنان کنم که نبینی ز خلق یک محمود بگفت اگر بگذارم برآ به کوه بلند وگر نه قعر فرورو چو لنگر مشدود تو را چه بحث رسد با من ای غراب غروب اگر نه مسخ شدستی ز لعنت مورود خری که مات تو گردد ببرد از در ما نخواهمش که بود عابد چو ما معبود ولی کسی که به دستش چراغ عقل بود کجا گذارد نور و کجا رود سوی دود بگفت من به دمی آن چراغ را بکشم بگفت باد نتاند چراغ صدق ربود هر آنک پف کند او بر چراغ موهبتم بسوزد آن سر و ریشش چو هیزم موقود هزار شکر خدا را که عقل کلی باز ز بعد فرقت آمد به طالع مسعود همه سپند بسوزیم بهر آمدنش سپند چه که بسوزیم خویش را چون عود چو خویش را بنمود او ز خویش خود ببریم به کوه طور چه آریم کاه دودآلود چو موش و مار شدستیم ساکن ظلمت درون خاک مقیمان عالم محدود چو موش جز پی دزدی برون نه ایم از خاک چه برخوریم از آن رفتن کژ مفسود چو موش ماش رها کرد اژدهاش کنی چو گربه طالع خوانش شود جمله اسود خدای گربه بدان آفرید تا موشان نهان شوند به خاک اندرون به حبس خلود دم مسیح غلام دمت که پیش از تو بد از زمانه دم گیر راه دم مسدود همه کسان کس آنند کش کسی کرد او همه جهانش ببخشید چون بر او بخشود خموش باش که گفتار بی زبان داری که تار او نبود نطق و بانگ و حرفش پود چو سر ز سجده برآورد شمس تبریزی هزار کافر و مومن نهاد سر به سجود 915 بیا که ساقی عشق شراب باره رسید خبر ببر بر بیچارگان که چاره رسید امیر عشق رسید و شرابخانه گشاد شراب همچو عقیقش به سنگ خاره رسید هزار چشمه شیر و شکر روان شد از او شکاف کرد و به طفلان گاهواره رسید هزار مسجد پر شد چو عشق گشت امام صلوه خیر من النوم از آن مناره رسید بریز دیگ حلیماب را که کاسه رسید گشاده هل سر خم را که دردخواه رسید چو آفتاب جمالش به خاکیان درتافت زحل ز پرده هفتم پی نظاره رسید شدیم جمله فریدون چو تاج او دیدیم شدیم جمله منجم چو آن ستاره رسید شدیم جمله برهنه چو عشق او زد راه شدیم جمله پیاده چو او سواره رسید چو پاره پاره درآمد به لطف آن دلبر بدان طمع دل پرخون پاره پاره رسید بده زبان و همه گوش شو در این حضرت شتاب کن که پی گوش گوشواره رسید 916 درخت و برگ برآید ز خاک این گوید که خواجه هر چه بکاری تو را همان روید تو را اگر نفسی ماند جز که عشق مکار که چیست قیمت مردم هر آنچ می جوید بشو دو دست ز خویش و بیا بخوان بنشین که آب بهر وی آمد که دست و رو شوید زهی سلیم که معشوق او به خانه اوست به سوی خانه نیاید گزاف می پوید به سوی مریم آید دوانه گر عیسیست وگر خر است بهل تا کمیز خر بوید کسی که همره ساقیست چون بود هشیار چرا نباشد لمتر چرا نیفزوید کسی که کان عسل شد ترش چرا باشد کسی که مرده ندارد بگو چرا موید

برچسب: نویسنده: taaz تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:18

گر بانگ نیاید ز فسا بوی بیاید در دل نظر فاحشه آثار مدارید آن حارس دل مشرف جان سخت غیورست با غیرت او رو سوی اغیار مدارید هر وسوسه را بحث و تفکر بمخوانید هر گمشده را سرور و سالار مدارید یاقوت کرم قوت شما بازنگیرد خود را گرو نفس علف خوار مدارید العزه لله جمیعا چو شنیدیت خاطر به سوی سبلت و دستار مدارید چون اول خط نقطه بد و آخر نقطه خود را تبع گردش پرگار مدارید در مشهد اعظم به تشهد بنشینید هش را به سوی گنبد دوار مدارید انکار بسوزد چو شهادت بفروزد با شاهد حق نکرت انکار مدارید یک نیم جهان کرکس و نیمیش چو مردار هین چشم چو کرکس سوی مردار مدارید آن نفس فریبنده که غرست و غرورست هین عشق بر آن غره غرار مدارید گه زلف برافشاند و گه جیب گشاید گلگونه او را بجز از خار مدارید او یار وفا نبود و از یار ببرد آن ده دله را محرم اسرار مدارید او باده بریزد عوضش سرکه فروشد آن حامضه را ساقی و خمار مدارید ما حلقه مستان خوش ساقی خویشیم ما را سقط و بارد و هشیار مدارید گر ناف دهی پشک فروشد عوض مشک آن ناف ورا نافه تاتار مدارید چون روح برآمد به سر منبر تذکیر خود را سپس پرده گفتار مدارید 656 مرغان که کنون از قفص خویش جدایید رخ باز نمایید و بگویید کجایید کشتی شما ماند بر این آب شکسته ماهی صفتان یک دم از این آب برآیید یا قالب بشکست و بدان دوست رسیدست یا دام بشد از کف و از صید جدایید امروز شما هیزم آن آتش خویشید یا آتشتان مرد شما نور خدایید آن باد وبا گشت شما را فسرانید یا باد صبا گشت به هر جا که درآیید در هر سخن از جان شما هست جوابی هر چند دهان را به جوابی نگشایید در هاون ایام چه درها که شکستید آن سرمه دیدست بسایید بسایید ای آنک بزادیت چو در مرگ رسیدید این زادن ثانیست بزایید بزایید گر هند وگر ترک بزادیت دوم بار پیدا شود آن روز که روبند گشایید ور زانک سزیدیت به شمس الحق تبریز والله که شما خاصبک روز سزایید 657 گر یک سر موی از رخ تو روی نماید بر روی زمین خرقه و زنار نماند آن را که دمی روی نمایی ز دو عالم آن سوخته را جز غم تو کار نماند گر برفکنی پرده از آن چهره زیبا از چهره خورشید و مه آثار نماند در خواب کنی سوختگان را ز می عشق تا جز تو کسی محرم اسرار نماند 658 بگو دل را که گرد غم نگردد ازیرا غم به خوردن کم نگردد نبات آب و گل جمله غم آمد که سور او بجز ماتم نگردد مگرد ای مرغ دل پیرامن غم که در غم پر و پا محکم نگردد دل اندر بی غمی پری بیابد که دیگر گرد این عالم نگردد دلا این تن عدو کهنه تست عدو کهنه خال و عم نگردد دلا سر سخت کن کم کن ملولی ملول اسرار را محرم نگردد چو ماهی باش در دریای معنی که جز با آب خوش همدم نگردد

برچسب: نویسنده: taaz تاريخ: يکشنبه 5 خرداد 1392 ساعت: 19:39

صفحه بندی